تبلیغات
پیامک - 153
 

153

نوشته شده توسط :musab qaderi
چهارشنبه 4 فروردین 1389-12:39 ب.ظ

پس از اعدام 10 قاچاقچی جسد 11 نفر بر جای مانده بود ، کمی آن طرفتر پیرزنی در حال گریه می  گفت:

آخه ننه جون چقدر بهت گفتم اینجا صف روغن نیست.

1

بابا جونم می دونی فرق مسلسل با تفنگ چیه؟؟

آره پسرم تفنگ مثل حرف زدن من می مونه اما مسلسل مثل حرف زدن مامانت اینا است که یه ریز حرف می زنه.

2

ملا نصرالدین با قوچعلی و عل عسگر و دوستشون غضنفر و بیوک آقا صحبت می کرد که :اغلب افراد نادان و بی عقل حماقت و نادانی خودشونو اسمشو می ذارن تقدیر و سرنوشت.

و از اونا پرسید که : " یه خورده از تقدیر و سرنوشتشون براش بگن " !!!





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
لینک باکس افزایش بازدید
افزایش آمار