تبلیغات
پیامک - كنیزك شیخ و جوان نوخط
 

كنیزك شیخ و جوان نوخط

نوشته شده توسط :musab qaderi
جمعه 14 آبان 1389-10:31 ق.ظ

كنیزك شیخ و جوان نوخط

حكایت است در شهر شیخی می‌زیست ظاهر الصلاح و وی را كنیزكان زیبا روی بسیار بود؛ هریك به غایت جمال و نهایت كمال. در شهر مصطلح بود كه شیخ بعلت كهولت سن و وفور ریاضت دچار جمودت مزاج گشته و یارای همخوابگی با كنیزكانش را ندارد و این مهم بر عهده قلندران و رندان شهر افتاده تا كام دل در خفا برآرند.

 

روزی مه‌چهره ترین كنیز شیخ- كوزه ماست بر كتف- از كویی گذر میكرد نوخطی[1] بدید برومند و رشید. پیش آمده، صدا نازك نمود و باب مراوده گشود كه : ای جوانك! مولای من در سفر است و پیش از عزیمت فرموده بود تا این كوزه به خانه برم. تصدیق فرمایی كه مرا حمل كوزه سنگین باشد و انصاف آن است كه مرا در رساندن آن به منزل یاری كنی كه دست گیری از ضعیفان از اوصاف رادمردان نامند. جوان را این سخن خوش آمد و با خویش اندیشید براستی آنچه از دوستان در این باب نقل شده حقیقت است. به یقین مادگی این كنیز محروم غلیان نموده و در غیاب شیخ خیال كام روایی در سر می‌پرورد. باشد تا حمیتی صرف كرده و چون دیگران با وی عیشی تمام نمایم. لادرنگ كوزه بر دوش نهاد و از خلف كنیز روان شد. در راه، كنیز عشوه‌ها نموده، خون مردانگی جوان به غلظت آورد و او را به وصل خود وعده داد. باری، جوان با تدبیر تمام به منزل شیخ درون گشت، كوزه بر ایوان نهاد و تمنای كام كرد. كنیز گفت: من نیز در آتش این سودایم اما فرصت چنین عیشی هماره مهیا نباشد و از آنجا كه تو تازه جوان و كم تجربتی ترسم شهوت بسرعت از تو دفع گردد. لذا شرط عقل آن باشد كه به یاری شراب و تریاق[2] بر مدت و لذت جماع بیافزاییم تا خوشی زود زایل نگردد. آنگاه شراب و تریاق پیش آورد و جوان به كفایت بنوشید و بكشید. در این طریق كنیز زلف افشان و خندان وی را ممارست و معاونت می نمود تا جوان را نیم‌هوشی پدید آمد و مستی و سستی بر وی مستولی گشته، بر زمین افتاد. كنیز كه این حالت بدید گفت: آیا توان برون كردن جامه از تن داری تا به فریضه مشغول شویم؟ جوان پاسخ داد: والله كه مرا هوش و گوش چندان نمانده و تو خود این عمل فرما! كنیز كه این جواب استماع كرد بانگ برآورد: ای شیخ! وارد شو!
به ناگاه شیخ از پس پرده برون آمد، بی كلام كم و بیش جامه از تن خود و جوان درید و به مهارت تمام آلت چربین خود بر دُبُر
[3] جوان دخول كرده، كار وی بساخت. جوانِ ضعیف طالع[4] نیز قوای ایستادگی نداشت و به قضای جفای خویش تن داد. چون شیخ از كار فارغ شد و زمان سپری، قوت به دماغ جوان رجعت نمود. پس زبان به گلایه گشود كه : ای شیخ! مرا جامه و ماتحت دریدی و با نیرنگ خویش ننگ نهادی. این چه حكایت باشد كه بر من روا داشتی؟
شیخ گفت: ای جوانك! بدان كه مرا از جوانی صفتی است پوشیده بر اغیار كه كنون بر تو فاش شده. من به دختركان و نسوان علقه‌ای نداشته، اَمَرد باز
[5] و غلام‌باره‌ام و روزگار به طمع وصال پسران نوباب و خوش خطی چون تو می‌گذرانم. عمری است كه به كنیزان خود كافور خورانده، قوای شهوت آنان ستانده و ایشان را دامی می نهم برای سست طبعان و خام طمعان. از برای اینكار آنان را خلعت و زر می‌دهم. حال گوش دار كه اگر این واقعه به جماعت عیان كنی من نوخطان دیگر از كف خواهم نهاد و تو آبروی خویش! پس فی الفور از حجره‌ام بیرون شو به یارانت قصه ساز كه امروز با كنیز شیخ نزدیكی ساختم به كیف كامل.
فرج ندیده، باسن خویش به باد دادم ................ وای كه شرف به شیخ شیاد دادم
جوانك این سروده بداهه گفت، لباس به تن گرفت و ناخن به دهن و بیرون شد.
-------------------------------------------------------------------------
هان! ای پسر! این سخن در گوش آویز كه شیخكان، چَسنگ
[6] بر پیشانی دارند و خدنگ در آستین. در آنچه از جانب ایشان به وعده و سودا عرضه گردد تامل نما و در معاشرت با این جماعت هوش دار والا ناگاه آلت ایشان در ماتحت خویش یابی و توان فغان در خود نیابی.

اسرار اللطیفه و الكسیله

 

 





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
لینک باکس افزایش بازدید
افزایش آمار